تبليغاتX
ღ♥ღآخـرین معشـوقღ♥ღ
 Online Support -

نوشته شده توسط امیـد

دوستان عزیز و همیشه همراه من از نظرات شما متشکریم

ومن اینقدر از دل نوشتم تا آخرین معشوقم آمد

وبا او سایت جدیدی باز کردیم به نام امید پی سی

 

 

حالا نظراتتون رو از من دریغ نکنید بیاید اینجا نظر بدید

هر چی بخوای اینجا هست

 

من منتظرم                                    http://omidp30.blogfa.com




مرتبط با "" پنجشنبه 3 آبان1386 بازدید

نوشته شده توسط امیـد

بزنم یا نه... !

چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه.چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی.میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی.چاقو، رگ، وسوسه زدن...میزنم..............!

                                         




مرتبط با "" یکشنبه 1 مهر1386 بازدید

نوشته شده توسط امیـد

 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام. درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم
به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,
بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند
می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت
در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد
مدفون می شوم
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است
و انگار نه انگار که رفتنی
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر
اين موضوع يک اتفاق ساده است
يک اتفاق ساده ی مسخره
برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های بيهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست
که نظاره میکند مردن تدریجی ام را
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی !

             




مرتبط با "" پنجشنبه 1 شهریور1386 بازدید

موضوعات اصلي

ღ♥ღآخـرین معشـوقღ♥ღ

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
این قالب توسط علی رایانه طراحی و توسط Temp-Designer ترجمه شده

© 2008 CopyRight All Rights Reserved by  Designer : Omid [takdesigner.co.nr]